X
تبلیغات
رایتل
هنر وگفتگو

قله سیاه اوجی

شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:51 ب.ظ

  گذرم به روستا می افته اولین چیزی که من ودوربینم را بطرف خود میکشه پنجره هاست . می دانم در آن خاطره ای نهفته است . می دانم دلهای زیادی در پس پرده اش تپیده . می دانم چشمان زیادی دزدکی نگاه کرده . و می دانم زیبا رویان پشت آن پنجره آبی زلفش را افشون کرده اند ...و و  و   می دانم  
 







تا کنار پنجره می آید ،روحم آگاه می شود ،قلبم می تپد ،
پنجره را باز می کنم ، واژه ها مثل باران به این طرف پنجره چکه
می کنند ،گلدان زیر پنجره سیرآب می شود ، سیرآب ...
بی هوا خود نیز ، باران می شود می بارد ، می بارد و می بارد
دلنوشته ای از دوست