X
تبلیغات
رایتل
هنر وگفتگو

گمشده گان

پنج‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 11:47 ب.ظ

  

 

 

دربامدادی گرگ و میش سوار بر اسب زمان می تازم ، بین راه حواس پرتی به سراغم آمد .نگاهم به خط کشی جاده خیره شده ، با خود حرفهای را زمزمه می کنم . همه چیز مثل رعد می گذرد .

.شهرها وروستا ها را یکی یکی پشت سر می گذارم .

یک دفعه سرعت گیرتپه ای مرا از حواس پرتی بیدارم می کند.

سرا سیمه ماشین را کنار می زنم وجای مناسبی برای پارک کردن . پیدا می کنم  عرق سردی پیشانیم را خیس کرده

برایم سوال می شود. چه مدتی در حواس پرتی بوده ام .سرم را به آرامی روی فرمان می گذارم به حال خود چند قطره ای اشک می ریزم. پاهایم هنوزاز ترس می لرزد .

بعد استرا حت کوتاهی ، سرم را بلند کرده وبه صندلی تکیه می دهم شیشه ماشین را پایین می کشم .

مانند پرندهای که از وحشت همه جا را دید میزنم

با خود می گویم اینجا کجاست؟ ساختمانهای این شهر چقدر به هم ریخته است .

آن طرف خیابان کلاغها کف پیاده رو گوشت لاک پشتی که زیر ماشینها له شده نوک می زنند.

وخانمی چادری برسر یک بچه کنارش کاسه ای در دست بسمت عابرین داراز می کند وآنها با بی اعتنایی راه خود را ادامه می دهند .

آقا .آقا اینجا کجاست ؟ ولی او به من .جواب نمی دهد .

ناگهان دکه ای توجه ام را جلب می کند .از ماشین پیاده می شوم  .بسمت دکه روزنامه فروشی حرکت می کنم . بپرسم اینجا کجاست . بجای پرسش سراغ روزنامه ها رفتم تیتر بزرگی روی همشهری چاپ شده بود .ما فراموش شدگان تاریخ هستیم .

یک دفعه باد تندی وزید. گردو غبار خیابان ؟ را فرا گرفت.  . روزنامه های دکه روی هوا معلق شد

بسرعت  در ماشین را باز کرده وسوار آن شدم .

. گردو غبار روی شیشه ماشین نشست طوری که از داخل ماشین بیرون آشکار نبود.  صدای حرکت کردن انگشتان روی شیشه توجه ام را جلب کرد. به شهر گم شده گان خوش آمدید .

برایم یک شوخی بود. تا اینکه  از ماشین پیاده شدم ،او بسرعت آنجا را ترک کرد . احتمال دادم آنها پیش از من گم شده اند.

چهره شهر  از وضع قبلی بدتر شد ه بود . جماعتی با مرثیه سرای تابوتی را به گورستان شهر می بردند. پشت سر اینها راه افتادم . چه آرامگاه بزرگی وسنگهای رنگا رنگ کنار آنها گل یاس شعرهای زیبای روی سنگها حک شده بود .

روی آنها را تازه شسته بودند . طوری حرکت می کردم که نکنه روی سنگها پا بگذارم . مادرانی را می دیدم که شیون می کردند بعضی وقتها حرفهای  آرام می زدند که اطرافیان نشنوند .

آنجا را ترک نموده وبطرف ماشینم آمدم سوار شدم داخل خیابانهای شهر چرخ زدم تا نشانی بیابم روی تابلو شهرداری نوشته بود تاسیس 1360 رادیو ماشین را باز کردم فرکانس نمی داد.  تلفن همراهم را از داشبورد ماشین گرفتم و شماره برادرم ودوستانم را گرفتم خط نداد.