روستایی است از بخش نمین شهرستان اردبیل واقع در 15 هزارگزی خاوری اردبیل و 8 هزارگزی شوسه اردبیل به آستارا. در جلگه قرار دارد و هوای آن معتدل است . دارای 418 تن سکنه و آب آن از چشمه و چاه ومحصول آن غلات و حبوبات و شغل اهالی زراعت و گله داری و قالی بافی است (فرهنگ جغرافیایی ایران ج 4 ص 142 جابلو

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 19 فروردین ماه سال 1391 ساعت 5:07 PM

 

 لاکو یعنی دختر گیلانیان 

جزومنطقه هرازآمل  

 

 

 زندگی مثل پریدن با چتر است .زندگی به استقبال خطر رفتن است . زندگی افتادن و دوباره برخاستن است . زندگی کوهنوردی است زندگی نیاز به اوج است .زندگی احساس نارضایتی واندوه در زمانهایی است که انسان به آنچه می خواهد ، نمی رسد ..............پائو لو کوئلیو

 

 

 

   

 

 

 

 



  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1391 ساعت 4:55 PM
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1390 ساعت 8:12 PM

منبع :سایت سلام نمین

  

استاد خلیل سمائی جابلو در سال ۱۳۸۵ خورشیدی نخستین جشنواره مجسمه های شنی را در ایران پایه گذاری نمود.همچنین وی در همان سال برگزیده چهارمین بینال نقاشی جهان اسلام شد و در سال ۸۶ نیز برگزیده هفتمین بینال نقاشی ملی معاصر ایران گردید.آثار وی دارای حس نوستالژی است. گه گاهی به مسائل سیاسی اجتماعی معاصر نیز می پردازد و همچنین نقش ها و رنگها با بینشی ایرانی و محلی و معرفت شرقی، آثار نقاشی او را خاص می کند رنگها، موتیف ها با خاطره نگاری و ذهنیت سازی معاصر ایشان خلاقانه و مبتکرانه پویایی پیدا می کند و هر لحظه می رود جان دیگر بگیرد، تا شکلی نو بسازد.

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 18 اسفند ماه سال 1390 ساعت 11:47 PM

  

 

 

دربامدادی گرگ و میش سوار بر اسب زمان می تازم ، بین راه حواس پرتی به سراغم آمد .نگاهم به خط کشی جاده خیره شده ، با خود حرفهای را زمزمه می کنم . همه چیز مثل رعد می گذرد .

.شهرها وروستا ها را یکی یکی پشت سر می گذارم .

یک دفعه سرعت گیرتپه ای مرا از حواس پرتی بیدارم می کند.

سرا سیمه ماشین را کنار می زنم وجای مناسبی برای پارک کردن . پیدا می کنم  عرق سردی پیشانیم را خیس کرده

برایم سوال می شود. چه مدتی در حواس پرتی بوده ام .سرم را به آرامی روی فرمان می گذارم به حال خود چند قطره ای اشک می ریزم. پاهایم هنوزاز ترس می لرزد .

بعد استرا حت کوتاهی ، سرم را بلند کرده وبه صندلی تکیه می دهم شیشه ماشین را پایین می کشم .

مانند پرندهای که از وحشت همه جا را دید میزنم

با خود می گویم اینجا کجاست؟ ساختمانهای این شهر چقدر به هم ریخته است .

آن طرف خیابان کلاغها کف پیاده رو گوشت لاک پشتی که زیر ماشینها له شده نوک می زنند.

وخانمی چادری برسر یک بچه کنارش کاسه ای در دست بسمت عابرین داراز می کند وآنها با بی اعتنایی راه خود را ادامه می دهند .

آقا .آقا اینجا کجاست ؟ ولی او به من .جواب نمی دهد .

ناگهان دکه ای توجه ام را جلب می کند .از ماشین پیاده می شوم  .بسمت دکه روزنامه فروشی حرکت می کنم . بپرسم اینجا کجاست . بجای پرسش سراغ روزنامه ها رفتم تیتر بزرگی روی همشهری چاپ شده بود .ما فراموش شدگان تاریخ هستیم .

یک دفعه باد تندی وزید. گردو غبار خیابان ؟ را فرا گرفت.  . روزنامه های دکه روی هوا معلق شد

بسرعت  در ماشین را باز کرده وسوار آن شدم .

. گردو غبار روی شیشه ماشین نشست طوری که از داخل ماشین بیرون آشکار نبود.  صدای حرکت کردن انگشتان روی شیشه توجه ام را جلب کرد. به شهر گم شده گان خوش آمدید .

برایم یک شوخی بود. تا اینکه  از ماشین پیاده شدم ،او بسرعت آنجا را ترک کرد . احتمال دادم آنها پیش از من گم شده اند.

چهره شهر  از وضع قبلی بدتر شد ه بود . جماعتی با مرثیه سرای تابوتی را به گورستان شهر می بردند. پشت سر اینها راه افتادم . چه آرامگاه بزرگی وسنگهای رنگا رنگ کنار آنها گل یاس شعرهای زیبای روی سنگها حک شده بود .

روی آنها را تازه شسته بودند . طوری حرکت می کردم که نکنه روی سنگها پا بگذارم . مادرانی را می دیدم که شیون می کردند بعضی وقتها حرفهای  آرام می زدند که اطرافیان نشنوند .

آنجا را ترک نموده وبطرف ماشینم آمدم سوار شدم داخل خیابانهای شهر چرخ زدم تا نشانی بیابم روی تابلو شهرداری نوشته بود تاسیس 1360 رادیو ماشین را باز کردم فرکانس نمی داد.  تلفن همراهم را از داشبورد ماشین گرفتم و شماره برادرم ودوستانم را گرفتم خط نداد.

ادامه دارد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1390 ساعت 3:40 PM

 

 

باران از من گذر کن 


 من نیمه ابرم باران از من گذر کن

آنشب تا سحر خوابم نیامد

صدای پای شب گردها استخوان فکرم را می نوردید  

چشمانم را به شعله های شومینه دوخته بودم

آتش درونم را می سوزاند  

عجیب است  

هنوز پاهایم  سرد بود 

در آن دم به کجا راه نرفتم

شاید

به کویر بی آب

شایدم

 به آتش دوزخ 

اشکم پنجره را خیس کرد

دو درخت جوان که در باغچه داشتم

به حال من گریستند  

خروس سحری همه را بیدار کرد

گفتم  

نمی خواهد صدایم کنید

من تا رفتن

ستاره ها بیدار بودم

 

 8/ اسفند /90/ روز دوشنبه

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7    >>